سلام دوستان.روز دو شنبه جلسه هفتگی کانون نیما با محوریت ارائه مقالات و پژوهش های اعضا برگزار شد. در این جلسه مقاله ای با موضوع ادبیات مدرن توسط خانم رشیدیان و پژوهشی راجه به زبان فخیم در شعر امروز ایران توسط آقای داوودیان ارا ئه شد. در پایان جلسه هم بعضی اعضا اشعار خود را قرائت کردند.
چند نمونه از آثار در این پست گذاشته شده اند.
مونده ازت یه خاطره روی غبار پنجره
تصویر مبهم و سیاه انگار سراب یه سره
شکل سیاه رنگ کلاغ لحظه تلخ یه فراق
دار زدن یه تیکه شمع جنایت عمدی و داغ
مثل یه روح تو با منی وحشت دل زخم تنی
مثال نیش افعیا تهمت افترا زنی
ای که دلت زخمی تن زخم دلت جنس لجن
دربه در چاله و چاه دشمن انسان و وطن
تا کی می شه تنها باشی داغ دل صحرا باشی
میشه می باده عشق میکده شهرا باشی
............. زینب میرجانی...............
از تیغ تو و نبض شقایق چه خبر داشت
از آن نفس آخر عاشق چه خبر داشت
با آتش اینان که بجز داغ ندیدیم
از شعله خاموش حقایق چه خبر داشت
ما زنده کش و مرده پرستیم، صد افسوس
از عهد من و ما و دقایق چه خبر داشت
عمریست که دق کرده در آیینه تقدیر
از طاقت آن آینه دق چه خبر داشت
خورشید تو از شرق طلوعی که ندارد
تقویم من از روز موافق چه خبر داشت
..............محسن داودیان...............
باز جوی مولیان باغ مرا آباد کرد
با نگاهی روزگار مرده ام را شاد کرد
استکانی از محبت داد دست یک نفر
مغز گردو از غلاف سخت خود آزاد کرد
خیره شد با مهربانی ، لطف او پاینده باد
بی پناهی را لب خندان او امداد کرد
دست های مهربانش پوست کنده سیب را
شعرهایی از ترنم خنده اش ایجاد کرد
قند پهلوش نجات از ظلم سرمای خزان
او محبت را به لب های دلش فریاد کرد
استخانم نرم گردد، چشم هایم کور باد
لال گردد ذهن من باز از جدایی یاد کرد
باغ پنهانی فرو غلتید در دام فراق
سوز سرمای زمستان بازهم بیداد کرد
.........................محمد پورمنصوریان......................
چشم بگشای که ديگر به خدا دير شده
همه ذرات وجودم به تو تعبير شده
چشم بگشای که بيچاره پلنگ دل من
در هوای مه روی تو زمينگير شده
چشم بگشای ، در ميکده را باز بکن
چشم من باز به چشمان تو زنجير شده
طاقتم طاق شده ، حوصلهام سر رفته
طعنههای دیگران شبيه شمشير شده -
- که مرا میکشد و ... از تو چه پنهان بانو
که دلم از همه چيز و همه کس سير شده
با تو هستم ، تو که بانوی غزلهای منی
شعر من باز به دستان تو تسخير شده
لحظه آمدنت باز به تأخير افتاد
چشم بگشای که بانو به خدا دير شده
.....................پوریا عسگری........................